ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»


جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:12 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایت باز کرده و ذم توانگران آغاز نهاده، و سخن بدینجا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته
کــریـمــانـرا بــدســت انــدر درم نـیـســتخـــداونـــدان نـــعـــمـــت را کـــرم نــیــســـت
مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد. گفتم: ای یار، توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران، و محتمل بار گران از بهر راحت دیگران، دست تناول بطعام آنگه برند که متعلقان و زیردستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسد
تـوانـگـرانـرا وقـفـسـت و نـذر و مـهـمـانـیزکـات و فـطــره و اعـتــاق و هـدی و قـربــانـی
تـو کی بـدولت ایشـان رسـی کـه نتـوانیجـزیـن دو رکـعـت و آن هـم بــصـد پـریـشـانـی
اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود، که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ، و قوت طاعت در لقمه لطیفست و صحت عبادت در کسوت نظیف.
پیداست که از معده خالی چه قوت آید و از دست تهی چه مروت و از پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر
شــب پــراکــنـده خــســبــد آنـکــه بــدیـدنـــــــبـــــــود وجـــــــه بـــــــامـــــــدادانــــــش
مــــور گــــرد آورد بـــــتـــــابـــــســــتــــانتـــــا فــــراغــــت بـــــود زمــــســــتـــــانــــش
فراغت با فاقه نپیوندد، و جمعیت در تنگدستی صورت نبندد. یکی تحرمه عشا بسته و دیگری منتظر عشا نشسته. هرگز این بدان کی ماند
خــداونــد مــکــنــت بــحــق مــشــتــغــلپــــــراکــــــنـــــده روزی پــــــر کــــــنـــــده دل
پس عبادت اینان به قبول اولیترست که جمعند و حاضر و نه پریشان و پراکنده خاطر. اسباب معیشت ساخته و باوراد عبادت پرداخته.
عرب گوید: اعوذ بالله من الفقرا لمکب جوار من لا احب و در خبرست الفقر سواد الوجه فی الدارین گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت: الفقر فخری.
گفتم: خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ایست که مرد میدان رضااند و تسلیم تیر قضا. نه اینان که خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند
ای طــبــل بــلـنـد بــانـگ در بــاطـن هـیـچبــی تـوشـه چـه تـدبـیـر کـنـی وقـت بــسـیـچ
روی طــمــع از خــلــق بـــپــیــچ ار مــردیتــســبــیــح هــزار دانــه بـــر دســت مــپــیــچ
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش بکفر انجامد. کاد الفقر ان یکون کفرا که نشاید جز بوجود نعمت، برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را بمرتبه ایشان که رساند و ید علیا بید سفلی چه ماند.
نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر میدهد که اولئک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم
تـــشـــنــگـــانــرا نــمـــایــد انـــدر خـــوابهــمــه عـــالــم بـــچـــشـــم چـــشـــمــه آب
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت: چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاقند یا کلید خزانه ارزاق.
مشتی متکبر، مغرور، معجب، نفور. مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند الا بسفاهت و نظر نکنند الا بکراهت.
علما را بگدائی منسوب کنند و فقرا را ببی سر و پائی معیوب گردانند. بعزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند، برتر از همه نشینند و خود را بهتر از همه بینند، و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند.
بی خبر از قول حکما که گفته اند: هرکه بطاعت از دیگران کمست و بنعمت بیش، بصورت توانگرست و بمعنی درویش.
گـر بـیـهـنـر بــمـال کـنـد کـبــر بــر حـکـیـمکــون خــرش شــمـار و گـرگــا و عــنـبــرســت
گفتم: مذمت اینان روا مدار که خداوندان کرمند. گفت: غلط گفتی که بنده درمند. چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه آفتابند و بر کس نمی تابند.
بر مرکب استطاعت سوارند و نمی رانند. قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و اذی ندهند. مالی بمشقت فراهم آرند و بخست نگه دارند و بحسرت بگذارند.
چنانکه حکیمان گفته اند: سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود
بـرنج و سعی کسی نعمتـی بـه چنگ آرددگــر کــس آیـد و بــی ســعــی و رنـج بــردارد
گفتش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای الا بعلت گدائی. وگرنه هر که طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید. محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست.
گفتا: به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند، و غلیطان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند، و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند
آنرا که عقل و همت و تدبـیر و رای نیستخوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست
گفتم: بعذر آنکه از دست متوقعان بجان آمده اند و از رقعه گدایان بفغان، و محال عقلست که اگر ریگ بیابان در شود چشم گدایان پر شود
دیــده اهــل طـــمــع بـــنــعـــمـــت دنــیــاپــر نـشــود هـمــچــنــانـکــه چــاه بــشــبــنـم
هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی، خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد و از عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد
ســگــی را گــر کــلــوخــی بــر ســر آیــدز شـادی بــرجــهـد کـیـن اســتــخــوانـیـســت
وگـر نـعــشــی دو کـس بــر دوش گـیـرنـدلئیــم الــطــبـــع پــنــدارد کــه خــوانــیــســت
اما صاحب دنیا بعین عنایت حق ملحوظست و بحلال از حرام محفوظ. من همانا که تقریر این سخن نکردم و بر هان و بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم.
هرگز دیده ای دست دعائی بر کتف بسته، یا بینوائی بزندان در نشسته، یا پرده معصومی دریده یا کفی از معصم بریده الا بعلت درویشی شیرمردان را بحکم ضرورت در نقبها گرفته اند و کعبها سفته و محتملست آنکه یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قو ت احصانش نباشد بعصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأمند یعنی دو فرزند یک شکم اند، مادام که این یکی برجایست آن دیگر برپایست.
شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی بگرفتند با آنکه شرمساری برد بیم سنگساری بود. گفت: ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم.
چه کنم؟ لا رهبانیة فی الاسلام و از جمله مواجب سکون جمعیت درون که مرتوانگرانرا میسر میشود یکی آنکه هر شب صنمی دربرگیرند که هر روز بدو جوانی از سرگیرند. صبح تابانرا دست از صباحت او بر دل و سرو خرامانرا پای از خجالت او در گل
بـــخـــون عـــزیــزان فـــرو بـــرده چـــنـــگســـر انــگـــشـــتـــهــا کـــرده عـــنـــاب رنــگ
محالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردند یا قصد تباهی کنند
دلی کـه حـور بـهشـتـی ربـود و یغـما کـردکــی الــتــفــات کــنــد بــر بــتــان یــغــمــائی
مـن کـان بــیـن یـدیـه مـا اشـتـهـی رطـبیــغـــنــیــه ذلــک عـــن رجـــم الــعـــنــاقـــیــد
اغلب تهی دستان دامن عصمت بمعصیت آلایند و گرسنه گان نان ربایند
چـون سـگ درنده گـوشـت یافـت نـپـرسـدکــیــن شــتــر صــالــحــســت یــا خــر دجــال
چه مایه مستوران بعلت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی بباد زشت نامی برداده
بــا گــرســنــگــی قــوت پــرهـیـز نـمــانــدافــلــاس عــنــان از کــف تــقــوی بــســتــانـد
وآنچه گفتی که در بروی مسکینان میبندند حاتم طائی که بیابان نشین بود، اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی، و جامه برو پاره کردندی.
گفتا: نه که من بر حال ایشان رحمت میبرم. گفتم: نه که بر مال ایشان حسرت میخوری. ما در این گفتار و هر دو بهم گرفتار.
هر بیدقی که براندی بدفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی بفرزین بپوشیدمی، تا نقد کیسه همت درباخت و تیر جعبه حجت همه بینداخت
هان تـا سـپـر نـیفـکـنی از حـمـلـه فـصـیحکـو را جــز آن مـبــالـغـه مـســتــعــار نـیـســت
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گویبــر در سـلـاح دارد و کـس در حــصـار نـیـسـت
تا عاقبة الامر دلیلش نماند ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز. و سنت جاهلانست که چون بدلیل از خصم فرو مانند سلسله خصومت بجنبانند، چون آزر بت تراش به حجت با پسر برنیامد بجنگش برخاست که لئن لم تنته لارجمنک. دشنامم داد سقطش گفتم. گریبانم درید زنخدانش گرفتم
او در مـــــــن و مـــــــن درو فـــــــتـــــــادهخـــــلـــــق از پـــــی مــــا دوان و خـــــنــــدان
انـــگـــشــــت تــــعـــجــــب جــــهـــانـــیاز گــــفــــت و شــــنــــیــــد مــــا بــــدنــــدان
القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و بحکومت عدل راضی شدیم، تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید.
قاضی چو حلیت ما بدید و منطق ما بشنید، سر بجیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار سر برآورد و گفت: ای که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدانکه هر جا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سر گنج مارست
وآنجا که در شاهوارست نهنگ مردم خوارست. لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش
جـور دشمن چکند گر نکشد طالب دوستگنج و مار و گـل و خـار و غـم و شـادی بـهمند
نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک. همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور
اگـــر ژالـــه هـــر قـــطـــره ای در شــــدیچــــو خــــرمــــهـــره بــــازار ازو پــــر شــــدی
مقربان حق سبحانه و تعالی توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگرهمت. و مهین توانگران آنست که غم درویشان خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگران گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه
پس روی عتاب از من بجانب درویش آورد و گفت: ای که گفتی توانگران مشتغلند بمناهی و مست ملاهی! نعم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی.
قاصرهمت و کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند. و اگر بمثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد باعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدا نترسند و گویند
گــر از نــیـســتــی دیـگــری شــد هـلــاکمــرا هــســـت بـــط را ز طــوفــان چـــه بـــاک
و راکـــبـــات نــیــاقـــا فـــی هــوا دجـــهــالـم یـلـتــفـتــن الـی مـن غــاص فـی الـکـتــب
دونـان چـو گـلـیـم خـویـش بــیـرون بــردنـدگــویـنـد چــه غــم گــر هـمــه عــالــم مــردنـد
قومی بدین نمط که شنیدی و طایفه دیگر خوان نعم نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغور اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا و الدین اتابک ابوبکر بن سعد بن زنگی ادام الله ایامه و نصر اعلامه
پـدر بــجـای پـسـر هـرگـز ایـن کـرم نـکـنـدکــه دســت جــود تـــو بـــا خــانــدان آدم کــرد
خـدای خـواست که بـر عالمی بـبـخـشایدتــرا بـــرحــمــت خــود پــادشــاه عــالــم کــرد
قاضی چون سخن بدینجا رسانید و از حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید. بمقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر بتدارک در قدم یکدیگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود
مکـن ز گردش گیتـی شـکـایت ای درویشکـه تـیره بـخـتـی اگـر هم بـر این نسـق مردی
تـوانگـر چـو دل و دسـت کـامـرانت هسـتبــخــور بــبــخــش کــه دنــیــا و آخــرت بــردی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.