ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



همی ریزد میان باغ، لؤلؤها به زنبرها

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 05:44 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان شعر کهن, منوچهری دامغانی
هـمــی ریـزد مــیـان بــاغ، لؤلؤهـا بــه زنــبــرهـاهمـی سـوزد مـیان راغ، عـنـبـرهـا بـه مـجـمـرها
ز قـرقـویی بـه صـحـراهـا، فـروافـکـنـده بـالـشـهاز بـوقـلـمـون بـه وادیها، فـروگـسـتـرده بـسـتـرها
زده یـاقـوت رمـانـی بــه صـحـراهـا بـه خـرمـنـهـافشانده مشک خرخیزی، بـه بـستانها بـه زنبـرها
بـه زیر پـر قـوش انـدر، هـمـه چـون چـرخ دیبـاهـابـه پـر کبـک بـر، خـطی سیه چـون خط محـبـرها
چـو چـنـبـرهـای یـاقـوتـیـن بـه روز بــاد گـلـبـنـهـاجـهنده بـلبـل و صـلصـل، چـو بـازیگر بـه چـنبـرها
همه کـهسـار پـر زلـفـین مـعـشـوقـان و پـر دیدههمـه زلـفـین ز سـنـبـلـها، همـه دیده ز عـبـهرها
شـکـفـتـه لاله نعـمان، بـسـان خـوب رخـسـارانبـه مشک اندر زده دلها، بـه خـون اندر زده سرها
چو حورانند نرگسها، همه سیمین طبـق بـر سرنــهـاده بــر طــبــقــهـا بــر ز زر ســاو ســاغــرهـا
شـقایقهای عشق انگیز، پـیشـاپـیش طاووسـانبــسـان قـطـره هـای قـیـر بــاریـده بــر اخــگـرهـا
رخ گـلـنـار، چـونـانـچـون شـکـن بـر روی بـتـرویانگـل دورویـه چــونـانـچــون قـمـرهـا دور پــیـکـرهـا
دبــیـرانـنـد پــنـداری بــه بــاغ انـدر، درخــتــان راورقــهـا پــر ز صــورتــهـا، قــلــمــهـا پــر ز زیـورهـا
بــسـان فـالـگـویـانـنـد مـرغـان بــر درخــتــان بــرنـهـاده پـیش خـویش انـدر، پـر از تـصـویر دفـتـرها
عـروســانـنـد پــنـداری بــه گـرد مـرز، پــوشـیـدههمه کفها بـه سـاغرها، همه سرها بـه افسرها
فــروغ بـــرقــهــا گــویــی ز ابـــرتـــیــره و تـــاریکـه بـگـشـادند اکـحـلـهای جـمـازان بـه نشـتـرها
زمین محراب داوودست، از بـس سبـزه، پـنداریگـشـاده مرغـکـان بـر شـاخ چـون داوود حـنجـرها
بهاری بـس بـدیعست این، گرش بـا ما بـقابودیولــیـکــن مــنــدرس گــردد بــه آبــانــهــا و آذرهـا
جــمـال خــواجــه را بــیـنـم بــهـار خــرم شـادیکـه بـفـزایـد، بـه آبــانـهـا و نـگـزایـدش صـرصـرهـا
خـجـسـتـه خـواجـه والـا، در آن زیبـا نگـارسـتـانگـراز آن روی ســنـبــلـهـا و یـا زان زیـر عــرعـرهـا
خداوندی که نام اوست، چون خورشید گستردهز مـشـرقـهـا بـه مـغـربـهـا، ز خـاورها بـه خـاورها
بـه پـیش خـشـم او، همواره دوزخـها چـوکـانونهابـه پـیش دسـت او جـاویـد دریـاهـا چـو فـرغـرهـا
خــرد را اتــفــاق آنـســت بــا تــوفــیـق یـزدانـیکه فرمان می دهند او را برین هر هفت کشورها
مه و خـورشـید، سـالاران گـردون، اندرین بـیعـتنشـسـتـسـتـند یکجـا و نبـشـتـسـتـند محـضرها
چـه دانی از بـلاغتـها، چـه خـوانی از سـخـاوتـهاکه یزدانش بـداده ست آن و صد چـندان و دیگرها
فـریش آن مـنظـر میمون و آن فـرخـنده تـرمـخـبـرکـه مـنـظـرهـا ازو خـوارنـد و در عـارنـد مـخـبـرهـا
الـا یـا ســایـه یـزدان و قــطــب دیـن پــیـغــمـبــربـه جود اندر چو بـارانها، بـه خشم اندر چوتـندرها
بــهـار نـصـرت و مـجـدی و اخـلـاقـت ریـاحـیـنـهـابـهشـت حـکـمت و جـودی و انگشـتـانت کوثـرها
سـتـمـکـاران و جـبـاران بـپـوشـیدنـد از سـهمـتهمه سرها بـه چـادرها، همه رخـها بـه معجـرها
بـود آهنگ نعـمـتـها، همـه سـالـه بـه سـوی تـوبـود آهنـگ کـشـتـیها، همـه سـالـه بـه مـعـبـرها
کـف راد تـو بـازسـت و فـرازسـت اینـهمـه کـفـهادربـارت گشاده ست و بـبسته ست اینهمه درها
مکارمها بـه حـلم تـو گرفـتـه سـت اسـتـقـامتـهاکـه بـاشـد اسـتـقـامتـهای کـشـتـیها بـه لنگـرها
هـمـی تـا بــر زنـد آواز بــلـبـلـهـا بـه بــسـتـانـهـاهـمـی تـا بـر زنـد قـالـوس خـنـیاگـر بـه مـزمـرهـا
بـه پـیروزی و بـهروزی، همـی زی بـا دل افـروزیبـه دولـتـهـای مـلـک انـگـیز و بـخـت آویز اخـتـرها



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.