ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



مثنوی معنوی

RSS
تغییر یافته در 2011/08/15 12:49 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان شعر کهن, مولوی, کتابها

دفتر اول از مثنوی

سر آغاز

عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجه کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را

از خداوند ولی التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی ادبی

ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند

بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک

دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه

فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد

حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می کشت از بهر تعصب

آموختن وزیر مکر پادشاه را

تلبیس وزیر بانصاری

قبول کردن نصاری مکر وزیر را

متابعت نصاری وزیر را

قصه دیدن خلیفه لیلی را

بیان حسد وزیر

فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را

پیغام شاه پنهان با وزیر

بیان دوازده سبط از نصاری

تخلیط وزیر در احکام انجیل

در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه

بیان خسارت وزیر درین مکر

مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم

دفع گفتن وزیر مریدان را

مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن

جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی شکنم

اعتراض مریدان در خلوت وزیر

نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت

ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا

کشتن وزیر خویشتن را در خلوت

طلب کردن امت عیسی علیه السلام از امراکی ولی عهد از شما کدامست

منازعت امرا در ولی عهدی

تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل

حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود

آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست

به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش

کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمد را صلی الله علیه و سلم بتسخر خواند

عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود

طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش

بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر

جواب گفتن شیر نخچیران را و فایده جهد گفتن

ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد و اکتساب

ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکل و تسلیم

ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد

ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل

باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد

نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایده جهد

باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن

مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل

انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر

جواب گفتن خرگوش ایشان را

اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش

جواب خرگوش نخچیران را

ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن

باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشه او را

منع کردن خرگوش از راز ایشان را

قصه مکر خرگوش

زیافت تاویل رکیک مگس

تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش

هم در بیان مکر خرگوش

رسیدن خرگوش به شیر

عذر گفتن خرگوش

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

قصه هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود

طعنه زاغ در دعوی هدهد

جواب گفتن هدهد طعنه زاغ را

قصه آدم علیه السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل

پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش

نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را

مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد

جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را

پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید

تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر

آمدن رسول روم تا امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه و دیدن او کرامات عمر را رضی الله عنه

یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی الله عنه خفته به زیر درخت

سئوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه

اضافت کردن آدم علیه السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

تفسیر و هو معکم اینما کنتم

سؤال کردن رسول روم از عمر رضی الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم

در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف

قصه بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت

صفت اجنحه طیور عقول الهی

دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی

تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور که صاحب دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

تعظیم ساحران مر موسی را علیه السلام کی چه می فرمایی اول تو اندازی عصا

باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحه خواجه بر وی

تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

رجوع به حکایت خواجه تاجر

برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفص و پریدن طوطی مرده

وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن

مضرت تعظیم خلق و انگشت نمای شدن

تفسیر ما شاء الله کان

داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی نوایی چنگ زد میان گورستان

در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها

قصه سئوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه های تو چون تر نیست

تفسیر بیت حکم رضی الله عنه «آسمانهاست در ولایت جان کارفرمای آسمان جهان » «در ره روح پست و بالاهاست کوههای بلند و دریاهاست »

در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره

پرسیدن صدیقه رضی الله عنها از مصطفی صلی الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود

بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بآن مرد ده کی در گورستان خفته است

نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک ترا بهنگام وعظ نمی بینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح

اظهار معجزه پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او

بقیه قصه مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه باو آنچ هاتف آواز داد

گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق

تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا

قصه خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت

قصه اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی

مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته

در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر

صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معامله خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی نوایی خویشتن

در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبره وجود خود بیند تابه کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه ها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه های دیگر او راست گوتر باشد و امام باشد

مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفته خویش

در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل

تسلیم کردن مرد خود را بآنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراض زن را اشارت حق دانستن «به نزد عقل هر داننده ای هست . . . کی با گردنده گرداننده ای هست »

در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند

سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و الآخرة

حقیر و بی خصم دیدن دیده های حس صالح و ناقه صالح علیه السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا

در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان

در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر

مخلص ماجرای عرب و جفت او

دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست

تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او

هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست

در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب

در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم کرم کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست

فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنه خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنه غیرست

پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیه او را

در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر و تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب بآفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون

مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة

سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه

حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان

قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی نیازی از آن هدیه و از آن سبو

در صفت پیر و مطاوعت وی

وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بنده خاص تا ازیشان همه پیش قدم تر باشی

کبودی زدن قزوینی بر شانه گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن

رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما

قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی گشایم هیچ کس را از یاران نمی شناسم کی او من باشد برو

ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بی ادبی کرده بود

تهدید کردن نوح علیه السلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای می پیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان

نشاندن پادشاه صوفیان عارف را پیش روی خویش تا چشمشان بدیشان روشن شود

آمدن مهمان پیش یوسف علیه السلام و تقاضا کردن یوسف علیه السلام ازو تحفه و ارمغان

گفتن مهمان یوسف علیه السلام کی آینه ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی

مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم

دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او

اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن

باقی قصه هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل

به عیادت رفتن کر بر همسایه رنجور خویش

اول کسی کی در مقابله نص قیاس آورد ابلیس بود

در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

قصه مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت گری

پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت مؤمنا یا رسول الله

متهم کردن غلامان و خواجه تاشان مر لقمان را کی آن میوه های ترونده را که می آوردیم او خورده است

بقیه قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم

گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاش تر ازین مگو و متابعت نگهدار

رجوع به حکایت زید

آتش افتادن در شهر بایام عمر رضی الله عنه

خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست

سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی

جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت

گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیر المومنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم

تعجب کردن آدم علیه السلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن

بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش

افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان

بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود

گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد

دفتر دوم از مثنوی

سر آغاز

هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه

دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر

التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام

اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم

حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق

بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت

التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن

گمان بردن کاروانیان که بهیمه صوفی رنجورست

یافتن شاه باز را به خانه کمپیر زن

حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی

ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی

تمامی قصه زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام

خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست

فروختن صوفیان بهیمه مسافر را جهت سماع

تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر

شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس

تتمه قصه مفلس

مثل

ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت

امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود

براه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن

قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

حسد کردن حشم بر غلام خاص

کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب

فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده ای بر سر راه بر کن

آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه

فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است

رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه

امتحان کردن خواجه لقمان زیرکی لقمان را

ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان

تتمه حسد آن حشم بر آن غلام خاص

عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد

انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماؤکم غورا

انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان

پرسیدن موسی از حق سر غلبه ظالمان را

رنجانیدن امیری خفته ای را کی مار در دهانش رفته بود

اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس

گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم

تتمه حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود

گفتن موسی علیه السلام گوساله پرست را کی آن خیال اندیشی و حزم تو کجاست

ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغه پند مغرور خرس را

تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس

سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود

تتمه اعتماد آن مغرور بر تملق خرس

رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایده عیادت

وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السلام کی چرا به عیادت من نیامدی

تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر

رجعت به قصه مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام

گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می کن

حکایت

دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا

عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد

به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود

حمله بردن سگ بر کور گدا

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم تر گردد

تتمه نصیحت رسول علیه السلام بیمار را

وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش

بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست

از خر افکندن ابلیس معاویه را و روپوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاویه او را

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

عنف کردن معاویه با ابلیس

نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن

باز تقریر ابلیس تلبیس خود را

باز الحاح کردن معاویه ابلیس را

شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را

به اقرار آوردن معاویه ابلیس را

راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه

فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت

تتمه اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را

فوت شدن دزد بآواز دادن آن شخص صاحب خانه را کی نزدیک آمده بود کی دزد را دریابد و بگیرد

قصه منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان

فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند

اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی کند

قصه آن شخص کی اشتر ضاله خود می جست و می پرسید

متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون شو و مخلص یافتن

امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست

شرح فایده حکایت آن شخص شتر جوینده

بیان آنک در هر نفسی فتنه مسجد ضرار هست

حکایت هندو کی با یار خود جنگ می کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست

قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد

بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام

شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را

قصه جوحی و آن کودک کی پیش جنازه پدر خویش نوحه می کرد

ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم

قصه تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می رفت

قصه اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را

کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا

آغاز منور شدن عارف بنور غیب بین

طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را

بقیه قصه ابراهیم ادهم بر لب آن دریا

دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا

بقیه قصه طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ

گفتن عایشه رضی الله عنها مصطفی را علیه السلام کی تو بی مصلی بهر جا نماز می کنی چونست

کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند

تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می گوید

عذر گفتن فقیر به شیخ

بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است

سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام

اشکال آوردن برین قصه

جواب اشکال

سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن

پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان

جستن آن درخت کی هر که میوه آن درخت خورد نمیرد

شرح کردن شیخ سر آن درخت با آن طالب مقلد

منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را

برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام

قصه بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان

حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند

دفتر سوم از مثنوی

سر آغاز

قصه خورندگان پیل بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

بقیه قصه متعرضان پیل بچگان

بازگشتن به حکایت پیل

بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب

امر حق به موسی علیه السلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکرده ای

بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است

فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار

قصه اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا

جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعه عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او

باقی قصه اهل سبا

بقیه داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده

دعوت باز بطان را از آب به صحرا

قصه اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند

روان شدن خواجه به سوی ده

رفتن خواجه و قومش به سوی ده

نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود

رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را

افتادن شغال در خم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان

چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خورده ام و چنان

آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود

دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود

تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی می کرد

تفسیر ولتعرفنهم فی لحن القول

قصه هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی

قصه خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن

به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیله ولادت موسی علیه السلام

حکایت

بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل

جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیه السلام

وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی

ترسیدن فرعون از آن بانگ

پیدا شدن استاره موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان

خواندن فرعون زنان نوزاده را سوی میدان هم جهت مکر

بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانه عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز

وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن

حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد

تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام

جواب موسی فرعون را در تهدیدی کی می کردش

پاسخ فرعون موسی را علیه السلام

جواب موسی فرعون را

جواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیه السلام

مهلت دادن موسی علیه السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران

خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسیدن از روان پدر حقیقت موسی علیه السلام

جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود

تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند

جمع آمدن ساحران از مداین پیش فرعون و تشریفها یافتن و دست بر سینه زدن در قهر خصم او کی این بر ما نویس

اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای

مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست

حکایت

داستان مشغول شدن عاشقی به عشق نامه خواندن و مطالعه کردن عشق نامه درحضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم

حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج

دویدن گاو در خانه آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می خواهد آن را ازو

عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن

بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم

مثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم

عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است

در وهم افکندن کودکان اوستاد را

بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان

رنجور شدن اوستاد به وهم

در جامه خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری

دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید

خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر

رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد

در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزه پای روحست

حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی انا جلیس من ذکرنی و انیس من استانس بی گر با همه ای چو بی منی بی همه ای ور بی همه ای چو با منی با همه ای

دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو

بقیه قصه آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوه کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت

تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا

مضطرب شدن فقیر نذر کرده بکندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت

متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را

کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او بدو دست

سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پا

حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می افتم و تو نمی افتی الا به نادر

اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام

جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود

عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان

قصه خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت

صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه ها می ساخت از سؤال کردن با این نیت کی صبر از سؤال موجب فرج باشد

بقیه حکایت نابینا و مصحف

صفت بعضی اولیا کی راضی اند باحکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان

سؤال کردن بهلول آن درویش را

قصه دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش

بازگشتن به قصه دقوقی

سر طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت

بازگشتن به قصه دقوقی

نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل

شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع

نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد

باز شدن آن شمعها هفت درخت

مخفی بودن آن درختان ازچشم خلق

یک درخت شدن آن هفت درخت

هفت مرد شدن آن هفت درخت

پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت

پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم

اقتدا کردن قوم از پس دقوقی

بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن

شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن

تصورات مرد حازم

دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی

انکار کردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی و پریدن ایشان و ناپیدا شدن در پرده غیب و حیران شدن دقوقی کی در هوا رفتند یا در زمین

باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او

رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام

شنیدن داود علیه السلام سخن هر دو خصم وسؤال کردن از مدعی علیه

حکم کردن داود علیه السلام برکشنده گاو

تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام

در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود

حکم کردن داود بر صاحب گاو کی از سر گاو برخیز و تشنیع صاحب گاو بر داود علیه السلام

حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده

عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند

گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا

برون رفتن به سوی آن درخت

قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو

بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی کسب و بی حساب

گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان

قصه اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان

شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن

صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان

آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا

معجزه خواستن قوم از پیغامبران

متهم داشتن قوم انبیا را

حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است

جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را

بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی

مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن

حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می کنی نیم شب در بن این دیوار گفت دهل می زنم

جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان

معنی حزم و مثال مرد حازم

وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا

حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را

منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه

جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را

مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را

باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را

مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم السلام

باز جواب انبیا علیهم السلام

حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد کی ائتیا طوعا او کرها

بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة

قصه عشق صوفی بر سفره تهی

مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو

حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق

نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل

بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا

بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء

حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن

قصه فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته

مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی

دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت

بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست

آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم

ربودن عقاب موزه مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن

وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا

استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور

وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن

قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام

جواب خروس سگ را

خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده

خبر کردن خروس از مرگ خواجه

دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید

دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا

اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام

حکایت آن زنی کی فرزندش نمی زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا

در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره

جواب حمزه مر خلق را

حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا

وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی

حکمت ویران شدن تن به مرگ

تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی

بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکیست همه از تنست کی ارضی است و سفلی

تشبیه نص با قیاس

آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمة من لسان الشیخ

شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی

فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز

جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت

مسئله فنا و بقای درویش

قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را

پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی

گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست

عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی وار

پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه تر و محتشم تر و پر نعمت تر و دلگشاتر

منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او

لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق

رو نهادن آن بنده عاشق سوی بخارا

در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن

جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را

رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست

صفت آن مسجد کی عاشق کش بود و آن عاشق مرگ جوی لا ابالی کی درو مهمان شد

مهمان آمدن در آن مسجد

ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا

جواب گفتن عاشق عاذلان را

عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار می آید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان می بیند

دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیله خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن

مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش

جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی

تمثیل گریختن مؤمن و بی صبری او در بلا به اضطراب و بی قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند

تمثیل صابر شدن مؤمن چون بر شر و خیر بلا واقف شود

عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را

باقی قصه مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او

ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان

تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن

بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن

تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام

تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر

جواب طعنه زننده در مثنوی از قصور فهم خود

مثل زدن در رمیدن کره اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان

بقیه ذکر آن مهمان مسجد مهمان کش

تفسیر آیت واجلب علیهم بخیلک و رجلک

رسیدن بانگ طلسمی نیم شب مهمان مسجد را

ملاقات آن عاشق با صدر جهان

جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس

منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کنده پای باز روح اند

فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود

نظرکردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل و الاغلال

تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح الآیه ای طاعنان می گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید

سر آنک بی مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست

تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی

آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او

بیان آنک طاغی در عین قاهری مقهورست و در عین منصوری ماسور

جذب معشوق عاشق را من حیث لا یعمله العاشق و لا یرجوه و لا یخطر بباله و لا یظهر من ذلک الجذب اثر فی العاشق الا الخوف الممزوج بالیاس مع دوام الطلب

داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام

امرکردن سلیمان علیه السلام پشه متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم

نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید

با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق

حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی

یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی و من یعمل مثقال ذرة خیرا یره

دفتر چهارم هم از کتاب مثنوی

سر آغاز

تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می کرد و می گفت کی عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم

حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت دلان و بی اعتقادان کردی

سؤال کردن از عیسی علیه السلام کی در وجود از همه صعبها صعب تر چیست

قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی

قصه آن صوفی کی زن خود را بیگانه ای بگرفت

معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم

گفتن زن کی او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفی این را سرپوشیده

غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را

مثال دنیا چون گولخن و تقوی چون حمام

قصه آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد

معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین

عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم کردن معشوق آن را نیز

رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن

گفتن آن جهود علی را کرم الله وجهه کی اگر اعتماد داری بر حافظی حق از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیرالمؤمنین او را

قصه مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیه السلام پیش از سلیمان علیه السلام بر بنای آن مسجد

شرح انما المؤمنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهم السلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشارة این خود از اشارت گذشت

بقیه قصه بنای مسجد اقصی

قصه آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبه وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول

در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود

تفسیر این حدیث کی مثل امتی کمثل سفینة نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق

قصه هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه السلام

کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره

بازگردانیدن سلیمان علیه السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب پرستی

قصه عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان

دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان

دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ

نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم کش از ضمیر و نیت او

تحریض سلیمان علیه السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان

سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان

حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی رسید تا به افتادن جوز بانگ آب # بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می آورد

تهدید فرستادن سلیمان علیه السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن

پیدا کردن سلیمان علیه السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله

باقی قصه ابراهیم ادهم قدس الله سره

بقیه قصه اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمه او

آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همه ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت

چاره کردن سلیمان علیه السلام در احضار تخت بلقیس از سبا

قصه یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه السلام گم کرد و لرزیدن و سجده بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی الله علیه و سلم

حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان

خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه السلام

نشان خواستن عبدالمطلب از موضع محمد علیه السلام کی کجاش یابم و جواب آمدن از اندرون کعبه و نشان یافتن

بقیه قصه دعوت رحمت بلقیس را

مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی اند و نعره زنان کی یا لیت قومی یعلمون

بقیه عمارت کردن سلیمان علیه السلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا

قصه شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام

باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعده خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم

مانستن بدرایی این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنی هامان در افساد قابلیت فرعون

نشستن دیو بر مقام سلیمان علیه السلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیه السلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردن

درآمدن سلیمان علیه السلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجد

آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود

قصه صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمة الله تعالی

قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت

بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه زن

تفسیر یا ایها المزمل

در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می آید

در تفسیر این حدیث مصطفی علیه السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم

در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا

چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان

نوشتن آن غلام قصه شکایت نقصان اجری سوی پادشاه

حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می زد کی باز کن ببین کی چه می بری آنگه ببر

نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو

بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعام الله

تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الا علی

زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت

بقیه نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری

حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می نمود کی آن شکرها لافست و دروغ

دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق

مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ نویسان آن در جهت رصد

قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن

نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله

آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه

کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه السلام به سبب زلت او

شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او

رقعه دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعه اول نیافت

قصه آنک کسی به کسی مشورت می کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم

امیر کردن رسول علیه السلام جوان هذیلی را بر سریه ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند

اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه السلام بر امیر کردن آن هذیلی

جواب گفتن مصطفی علیه السلام اعتراض کننده را

قصه سبحانی ما اعظم شانی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان

بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیه السلام

بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان

علامت عاقل تمام و نیم عاقل و مرد تمام و نیم مرد و علامت شقی مغرور لاشی

قصه آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه

سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را

شخصی به وقت استنجا می گفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می گفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت

قصه آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی

چاره اندیشیدن آن ماهی نیم عاقل و خود را مرده کردن

بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد

در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزه اوست بدو ماند و او نیست و قصه مجاوبات موسی علیه السلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود

بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکست گیست و مراد در بی مرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیة الاضداد والازواج

بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی خبرست چنانک هر پیشه ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه ورست و بی خبری او از آنک وظیفه او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی خبری نمی خواهیم درین مقام

حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد

بیان آنک تن خاکی آدمی هم چون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال

باز گفتن موسی علیه السلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تابخبیری حق ایمان آورد یا گمان برد

بیان آنک در توبه بازست

گفتن موسی علیه السلام فرعون را کی از من یک پند قبول کن و چهار فضیلت عوض بستان

شرح کردن موسی علیه السلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون

تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف

غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست

بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله

قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة

مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه السلام

قصه باز پادشاه و کمپیر زن

قصه آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم الله وجهه چاره جست

مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه السلام

تزییف سخن هامان علیه اللعنه

نومید شدن موسی علیه السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون

منازعت امیران عرب با مصطفی علیه السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین

در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست

جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می گوید

تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی بینید آن را

وحی کردن حق به موسی علیه السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می دارم

خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی

گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا

مطالبه کردن موسی علیه السلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن

بیان آنک روح حیوانی و عقل جز وی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم چون روغن پنهانست

مثال دیگر هم درین معنی

حکایت آن پادشاه زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک توده کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می گویم زر و اطلس و اکسون نمی گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید

عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل

اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

در بیان آنک شه زاده آدمی بچه است خلیفه خداست پدرش آدم صفی خلیفه حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان

قصه فرزندان عزیر علیه السلام کی از پدر احوال پدر می پرسیدند می گفت آری دیدمش می آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می گفتند خود مژده ای داد این بیهوش شدن چیست

تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة

بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست

بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش

قصه شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می افتم در راه رفتن تو کم در روی می آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را

تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه

لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می کنیم خون صاف است

در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین

حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن می نماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می دید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت

باقی قصه موسی علیه السلام

اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا

بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند

رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان تر بود بگوی

موری بر کاغذ می رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره

نمودن جبرئیل علیه السلام خود را به مصطفی صلی الله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش

دفتر پنجم از کتاب مولانا قدس الله سره

سر آغاز

تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک

در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یاکل فی سبعة امعاء و المؤمن یاکل فی معا واحد

در حجره گشادن مصطفی علیه السلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود

سبب رجوع کردن آن مهمان به خانه مصطفی علیه السلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحه او بر خود و بر سعادت خود

نواختن مصطفی علیه السلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود می کرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی

بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی

پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی

استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن

گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی

در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منور بی آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی در بیان آنک آن نور خود را از اندرون سر عارف ظاهر کند بر خلقان بی فعل عارف و بی قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید

عرضه کردن مصطفی علیه السلام شهادت را بر مهمان خویش

بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا می شود تا او هم یار می شود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی

انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس

مناجات

تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزه ویست هم چون ادراک جبرئیل علیه السلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشه کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوح

تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر

تفسیر یا حسرة علی العباد

سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول

صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه السلام او را

در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکرالله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لیبلوکم ایکم احسن عملا

تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جز وی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه

حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می کرد و شعر می گفت و می گریست و سر و رو می زد و دریغش می آمد لقمه ای از انبان به سگ دادن

در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی خویشتن شده

تفسیر و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم الایه

قصه آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می کند به منقار و می انداخت و تن خود را کل و زشت می کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی آید گفت می آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست

در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمئنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی

در بیان قول رسول علیه السلام لا رهبانیة فی الاسلام

در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است

در تفسیر قول رسول علیه السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره

در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس اند هم چون هاروت و ماروت در چاه بابل

جواب گفتن طاوس آن سایل را

بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا هم چون پرهای طاوس عدو جانست

در صفت آن بی خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده اند کی فانی اند در بقای حق هم چون ستارگان کی فانی اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد

در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می کرد و به صید ملخ مشغول می بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می بین تا چشم نیز باز شدن

صفت کشتن خلیل علیه السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومه مهلکه در مرید

مناجات

قال النبی علیه السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال

قصه محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنه آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بنده خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله

حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

بقیه قصه آهو و آخر خران

تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها می خوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینه خواب نمودند تو معنی بگیر

بیان آنک کشتن خلیل علیه السلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مرید

تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق

تفسیر اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون

مثال عالم هست نیست نما و عالم نیست هست نما

در تفسیر قول مصطفی علیه السلام لا بد من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت ان کان کریما اکرمک و ان کان لئیما اسلمک و ذلک القرین عملک فاصلحه ما استطعت صدق رسول الله

تفسیر و هو معکم

در تفسیر قول مصطفی علیه السلام من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا یبالی الله فی ای واد اهلکه

در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند»

قصه آن شخص کی دعوی پیغامبری می کرد گفتندش چه خورده ای کی گیج شده ای و یاوه می گویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند

سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می خوانند و با آب حیات ابدی

در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی

مناجات

پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی می گوید

داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می گفت کی من جزین خدمت نمی دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را

یکی پرسید از عالمی عارفی کی اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود جواب گفت کی نام آن آب دیده است تا آن گرینده چه دیده است اگر شوق خدا دیده است و می گرید یا پشیمانی گناهی نمازش تباه نشود بلک کمال گیرد کی لا صلوة الا بحضور القلب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است نمازش تباه شود کی اصل نماز ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم وار کی فرزند را قربان می کرد از بهر تکمیل نماز و تن را به آتش نمرود می سپرد و امر آمد مصطفی را علیه السلام بدین خصال کی فاتبع ملة ابراهیم لقد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم

مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمی خواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگر چه عیسیست علیه السلام در گهواره و یحیی است علیه السلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقف تر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ می گریست و من نیز می گریستم کی سی سال ریاضت بی ریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ می باید گذشت تا بدان گریه شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار

داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقه کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم اند ملعون نه اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب

تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه ای پیش مرید هم چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسئله بی منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می خوانی بی اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل

صاحب دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ بچگان بانگ می کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی

قصه اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می کوفتی از کفه آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می دیدند منکر و آن برکت را نمی دیدند هم چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید

بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد

در ابتدای خلقت جسم آدم علیه السلام کی جبرئیل علیه السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر

فرستادن میکائیل را علیه السلام به قبض حفنه ای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفة الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیه السلام

قصه قوم یونس علیه السلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پر تضرع طبع را نگرداند

فرستادن اسرافیل را علیه السلام به خاک کی حفنه ای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیه السلام

فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیه السلام ببر گرفتن حفنه ای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیله السلام و الصلوة

بیان آنک مخلوقی کر ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او هم چون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفته ام و از مخلوق سخن نشنیده ام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن می گویم و ازیشان می شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی بینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنی

جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفی تری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون

در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین

جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات

فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیئاتهم حسنات

قصه ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل

بیان آنک آنچ بیان کرده می شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینه تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می کند و العاقل یکفیه الاشاره

حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق

خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق

در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیده بد می نگری از چنبره وجود خود می نگری پایه کژ کژ افکند سایه

بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی نیازیست چنان که آینه بی صورتست و ساده است و بی صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره

معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست تر داری یا مرا گفت من از خود مرده ام و به تو زنده ام از خود و از صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام علم خود را فراموش کرده ام و از علم تو عالم شده ام قدرت خود را از یاد داده ام و از قدرت تو قادر شده ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینه یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم شب بگشادن آن حجره ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته اند و تصدر می جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد

بازگشتن نمامان از حجره ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم چون بدگمانان در حق انبیا علیهم السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة

حواله کردن پادشاه قبول و توبه نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است

فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی نگرد

تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو کی الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه را

حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم

در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لئن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره

حکایت در بیان توبه نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی

در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبه نصوح آورد

نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی

یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه زاده از نصوح

باز خواندن شه زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن

حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبه او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی بیخ هر روز زردتر و خشک تر نعوذ بالله

تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل بشیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی

حکایت دیدن خر هیزم فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظه آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده ای تمنی می بری کی کاشکی با آن دانه ها رفتمی پنداری کی آن دانه ها بی دامست

ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت

جواب گفتن خر روباه را

جواب گفتن روبه خر را

جواب گفتن خر روباه را

در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان می کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را

جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب

جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره

مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن

فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته

حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد می کرد و می گفت الحمدلله کی من بد نمی اندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست » ان الله یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا ا راد الله بهذا مثلا و آنگه جواب می فرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنه ای هم چون میزانست بسیاران ازو سرخ رو شوند و بسیاران بی مراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا

غالب شدن حیله روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه

حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانه ای انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر می گیرند به سخره گفت مبارک خر می گیرند تو خر نیستی چه می ترسی گفت خر به جد می گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند

بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب

در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایده عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله

دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش

جواب گفتن خر روباه را

جواب گفتن روبه خر را

حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره

آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد

در معنی لولاک لما خلقت الافلاک

رفتن این شیخ در خانه امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را

گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بی اشارت نیارم تصرفی کردن

اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر می کن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بی چون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر می شود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزه چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة

دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی

سبب دانستن ضمیرهای خلق

غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر

در بیان فضیلت احتما و جوع

مثل

حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق

حکایت آن گاو کی تنها در جزیره ایست بزرگ حق تعالی آن جزیره بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره ای چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود هم چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه تر بیند از دی باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم چنین می بیند و اعتماد نمی کند

صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدن شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی بر تو باز آمدی لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

حکایت آن راهب که روز با چراغ می گشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود

دعوت کردن مسلمان مغ را

مثل شیطان بر در رحمان

جواب گفتن مؤمن سنی کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنت راهی باشد کوفته اقدام انبیا علیهم السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم بچه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می شمرد

درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة

حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کننده اختیار نیست

حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر

معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء

و هم چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین

حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراسته عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند

باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی ماده اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء

پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می گویی تا ایاز را در سخن آورد

گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را

حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره ای زد

فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند

حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد

حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو

حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می کرد و از تنعم منع می کرد

حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره ای در دزد

رفتن امیر خشم آلود برای گوشمال زاهد

حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را

قصد انداختن مصطفی علیه السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است

جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده ام کی سزای او را بدهم

دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد

باز جواب گفتن آن امیر ایشان را

تفسیر این آیت که و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لوکانوا یعلمون کی در و دیوار و عرصه آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده اند و سخن گوی و سخن شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدنیا جیفه و طلابها کلاب و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی

دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست

تمثیل تن آدمی به مهمان خانه و اندیشه های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه های غم و شادی چون شخص مهمان دوست غریب نواز خلیل وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی

حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند

تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه

نواختن سلطان ایاز را

وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون

نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی

حکایت عیاضی رحمه الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت

حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزه حرص و آرزوی نفس و وسوسه نفس کی چون می اندازی به خندق باری به یک بار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم

صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفه مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض

ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون ریز مسلمانان بیشتر نشود

پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت

حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می گردد کی غیر این نمی بینیم

آمدن خلیفه نزد آن خوب روی برای جماع

خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خنده کنیزک

فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت

عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد

بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود

دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه

رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطئان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلط افکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد

تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را

قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی

تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما

دفتر ششم هم از مثنوی

تمامت کتاب الموطد الکریم

سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل ترست و عزیزتر و شریف تر و مکرم تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او

نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق اند و راه زن صد هزار ابله چنانک راه زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند

مناجات و پناه جستن به حق از فتنه اختیار و از فتنه اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی نوا کس ندیده است

حکایت غلام هندو کی به خداوندزاده خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زاده ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی یافت و او را زهره گفتن نه

صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند

در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله ای الا من عصم الله

در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحرب

قصه ای هم در تقریر این

وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند

مدافعه امرا آن حجت را به شبهه جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را

حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دسته گل و لاله را کله وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا

حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه هاش را هم دزدیدند

مناظره مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام

حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می کرد

حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را

حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعده معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت

استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را بوقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث می در خم اسرار بدان می جوشد تا هر که مجردست از آن می نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی »

در آمدن ضریر در خانه مصطفی علیه السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه السلام کی چه می گریزی او ترا نمی بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم

امتحان کردن مصطفی علیه السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست

حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی دانم ازین آشفته بی دل چه می خواهی نمی دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می دانی و جواب مطرب امیر را

تفسیر قوله علیه السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعه اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازه انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است

نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم می کوشد و می جوشد و می لرزد و به تعجیل می کشد و سعت آن خرمن را نمی بیند

داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم شب سحوری می زد همسایه او را گفت کی آخر نیم شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می زنی و جواب گفتن مطرب او را

قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی جوشید ازو احد احد می جست بی قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم چون سحره فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی

باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعه بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینه جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه السلام و مشورت در خریدن او

وصیت کردن مصطفی علیه السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان

خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

معاتبه مصطفی علیه السلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او

قصه هلال کی بنده مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بنده سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست

حکایت در تقریر همین سخن

مثل

رنجور شدن این هلال و بی خبری خواجه او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیه السلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیه السلام این هلال را

در آمدن مصطفی علیه السلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنه

در بیان آنک مصطفی علیه السلام شنید کی عیسی علیه السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء

داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می ساخت و ساخته نمی شد و پذیرا نمی آمد

داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد

صفت آن عجوز

قصه درویشی کی از آن خانه هرچه می خواست می گفت نیست

رجوع به داستان آن کمپیر

حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید

رجوع به قصه رنجور

قصه سلطان محمود و غلام هندو

لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت

بار دیگر رجوع کردن به قصه صوفی و قاضی

طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را

جواب دادن قاضی صوفی را

سؤال کردن آن صوفی قاضی را

جواب گفتن آن قاضی صوفی را

باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی

جواب قاضی سؤال صوفی را و قصه ترک و درزی را مثل آوردن

قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین

دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن

مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی

گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید

بیان آنک بی کاران و افسانه جویان مثل آن ترک اند و عالم غرار غدار هم چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن

مثل

باز مکرر کردن صوفی سؤال را

جواب دادن قاضی صوفی را

حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل تر از صبر در فراق یار بود

مثل

باقی قصه فقیر روزی طلب بی واسطه کسب

قصه آن گنج نامه کی پهلوی قبه ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست

تمامی قصه آن فقیر و نشان جای آن گنج

فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه

نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

باز دادن شاه گنج نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره

پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم

جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن

واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است

یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه

حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة

معجزه هود علیه السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

رجوع کردن به قصه قبه و گنج

انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن

حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می گفت من خورم

مثل

جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان

منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن

حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی

لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطه عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

قصه آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب

رجوع کردن به قصه طلب کردن آن موش آن چغز را لب لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

قصه عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان

داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء

آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد مؤیدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون

مثل دوبین هم چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان های این شهر و اگر بی تدارک هم چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان ها را از هم جدا دانسته ام

توزیع کردن پای مرد در جمله شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره

دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهی نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدین

مؤاخذه یوسف صدیق صلوات الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

رجوع کردن به قصه آن پای مرد و آن غریب وام دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای مرد خواجه را الی آخره

گفتن خواجه در خواب به آن پای مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه ای باز نگردد الی آخره

حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید

بیان استمداد عارف از سرچشمه حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه های آبهای بی وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه ها اعتماد کند در طلب چشمه باقی دایم سست شود کاری ز درون جان تو می باید کز عاریه ها ترا دری نگشاید یک چشمه آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید

روان شدن شه زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره

رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعه ممنوع عنه آن همه وصیت ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

دیدن ایشان در قصر این قلعه ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست

حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقه عام بی دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیله نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت ها را چرا نهادی الی آخره

در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره

بحث کردن آن سه شه زاده در تدبیر آن واقعه

مقالت برادر بزرگین

ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره

روان گشتن شاه زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک تر شدن محمودست الی آخره

حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مرده او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می جستند ای عجب غزل او و ناله او بهر چه بود مگر دانست کی این ها همه تمثال صورتی اند کی بر تخته های خاک نقش کرده اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفؤادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم چو دل از دست آن جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فئة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره

بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقه همین در می زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقه این در می زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره

حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده ایم کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانه این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانه خود نمی باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود

سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن

رجوع کردن به قصه آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق

رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد اوحاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و قوله تعالی سیجعل الله بعد عسر یسرا و قوله علیه السلام اشتدی ازمة تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزلة فی تقریر هذا

بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة

مثل

بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد

مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه

رفتن قاضی به خانه زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره

آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره

در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می فرماید الی آخره

باز آمدن زن جوحی به محکمه قاضی سال دوم بر امید وظیفه پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه

باز آمدن به شرح قصه شاه زاده و ملازمت او در حضرت شاه

در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطره صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری

متوفی شدن بزرگین از شه زادگان و آمدن برادر میانین به جنازه برادر کی آن کوچکین صاحب فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه

وسوسه ای کی پادشاه زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره

خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را

کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز

رجوع کردن به قصه پروردن حق تعالی نمرود را بی واسطه مادر و دایه در طفلی

رجوع کردن بدان قصه کی شاه زاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت

وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهل ترست

مثل




پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.