حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن

اصلاح شده در 2011/07/31 08:29 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: عطار نیشابوری

چــونـک آن بــدبــخــت آخــر از قـضـانـاگــهـان آن زخــم زد بــر مـرتــضــا
مرتـضـی را شـربـتـی کردند راسـتمرتـضا گفتـا که خون ریزم کجـاست
شـربـت او را ده نـخـسـت آنگـه مـرازانـک او خــواهـد بــدن هـم ره مــرا
شـربـتـش بـردند او گفـت اینت قـهرحیدر اینجا خواهدم کشتـن بـه زهر
مـرتــضــا گـفــتــا بــه حــق کـردگـارگـر بـخـوردی شـربــتـم ایـن نـابـکـار
مـن همـی ننهادمی بـی او بـه همپـیـش حـق در جـنـت الـمأوی قـدم
مرتضا را چون بـکشت آن مرد زشتمرتضی بی او نمی شد در بهشت
بـر عدو چـون شفقتـش چـندین بـودبـا چـو صـدیقـیـش هـرگـز کـین بـود
آنـک چـنـدیـنـی غـم دشـمـن خـوردبـا عتـیقش دشمنی چـون ظن بـرد
بــا مــیـان نــارد جــهـان بــی کــنـارچـون علی صدیق را یک دوست دار
چـند گـویی مـرتـضـی مـظـلـوم بـودوز خــلــافــت رانـدن مــحــروم بــود
چون علی شیرحق است و تاج سرظـلم نتـوان کـرد بـر شـیر ای پـسـر