حکایت مردی که پس از مرگ حقه ای زر او بازمانده بود

اصلاح شده در 2011/07/31 08:31 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: عطار نیشابوری

حـقـه زر داشـت مـردی بـی خـبـرچــون بــمـرد و زو بــمـانـد آن حــقـه زر
بـعد سالی دید فرزندش به خوابصورتش چون موش دو چشمش پر آب
پس در آن موضع که زر بنهاده بودمـوشـی اندر گـرد آن مـی گـشـت زود
گـفـت فـرزندش کـزو کـردم سؤالکـز چــه ایـنـجــا آمـدی بــر گـوی حــال
گـفـت زر بـنـهـاده ام این جـایـگـاهمــن نــدانـم تــا بــدو کــس یـافــت راه
گفت آخر صورت موشت چـراستگـفـت هـر دل را کـه مـهر زر نـخـاسـت
صورتـش اینست و در من می نگرپــنــد گــیـر و زر بــیـفــکــن ای پــســر