حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد

اصلاح شده در 2011/07/31 08:36 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: عطار نیشابوری

کــرد آن بــازاریــی آشــفــتــه کــاراز سـر عـجـبـی سـرایی زر نگـار
عاقبـت چـون شـد سـرای او تـمامدعـوتــی آغـاز کـرد از بــهـر عـام
خـواند خـلقی را بـه صد ناز و طربتـا سـرای او بـبـیننـد ای عـجـب
روز دعوت ، مرد بی خود می دویداز قــضــا دیـوانــه ای او را بــدیـد
گفت خواهم این زمان کایم بـه تگبــر سـرای تــو ریـم ای خـام رگ
لـیـک مـشـغـولـم، مـرا مـعـذور داراین بگفت و گفت زحمت دور دار