گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد

اصلاح شده در 2011/07/31 08:44 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: عطار نیشابوری

صوفیی می رفت چـون بـی حـاصـلیزد قـفـای مـحـکـمش سـنگـین دلـی
بــا دلـی پـر خـون سـر از پـس کـرد اوگـفـت آنـک از تــو قـفــایـی خــورد او
قرب سی سـالسـت تـا او مرد و رفتعـالم هسـتـی بـه پـایان بـرد و رفـت
مـرد گـفـتـش ای همه دعـوی نه کـارمرده کی گوید سـخـن، شرمی بـدار
تـا کـه تـو دم مـی زنی هم دم نه ایتــا کـه مـویـی مـانـده مـحـرم نـه ای
گــر بــود مــویـی اضــافــت در مــیـانهسـت صـد عـالم مسـافـت در میان
گـر تـو خـواهی تـا بـدین منزل رسـیتـا کـه مویی مـانده مـشـکـل رسـی
هـــرچ داری، آتـــشـــی را بــــرفـــروزتـــا از ارپـــای بــــر آتـــش بــــســـوز
چـون نمـاندت هیچ، مـندیش از کـفـنبــرهـنـه خــود را بــه آتــش در فـکـن
چـون تـو و رخـت تـو خـاکـسـتـر شـودذره پــــنـــدار تـــو کـــمـــتـــر شـــود
ور چـو عیسی از تـو یک سوزن بـمانددر رهت می دان که صد ره زن بماند
گرچـه عیسـی رخـت در کوی او فکندسـوزنش هم بـخـیه بـر روی او فـکند
چـون حـجـاب آیـد وجـود ایـن جـایـگـاهراسـت ناید ملـک و مـال و آب و جـاه
هــرچ داری یـک یـک از خــود بــازکــنپـس بــه خـود در خـلـوتـی آغـاز کـن
چـون درونت جـمع شد در بـی خودیتــو بـــرون آیــی ز نــیــکــی و بـــدی
چون نماندت نیک و بد، عاشق شویپــس فـنـای عـشـق را لـایـق شـوی