حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او می آورد

اصلاح شده در 2011/07/31 08:47 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: عطار نیشابوری

بـوسـعـیـد مـهـنـه در حـمـام بـودقـایـمـیـش افـتــاد و مـرد خــام بــود
شــوخ شــیـخ آورد تــا بــازوی اوجـمـع کـرد آن جـمـلـه پـیش روی او
شـیخ را گفتـا بـگو ای پـاک جـانتـا جـوامـردی چـه بـاشـد در جـهـان
شیخ گفتا شوخ پـنهان کردنستپــیـش چـشـم خـلـق نـاآوردنـسـت
ایـن جـوابــی بــود بــر بــالـای اوقــایــم افــتــاد آن زمــان در پــای او
چـون بـه نادانی خویش اقرار کردشیخ خوش شد، قایم استغفار کرد
خــالـقــا، پــروردگــارا ، مـنـعــمـاپــادشــاهـا، کــارســازا ، مــکــرمــا
چـون جـوانمردی خـلـق عـالـمیهسـت از دریای فضـلت شـب نمی
قـایم مـطـلـق تـویی امـا بـه ذاتوز جــوانـمـردی بــبــایـی در صـفـات
شوخی و بی شرمی ما در گذارشـوخ مـا بـا پـیش چـشـم مـا مـیـار